خرید بک لینک
* فکر میکنم به احتمال خیلی زیاد دچار افسردگی شدم، هنوز از دکتر و روانشناس گریزانم. از حرف زدن هم...* قلبم رو دوباره حس میکنم، توضیحش سخته کمی؛ شما در حالت عادی به کلیه ت فکر نمیکنی و حسش هم نمیکنی اما وقتی درد بگیره، جای دقیقش رو هم میدونی. و من الان جای دقیق قلبم رو میدونم...* تپش قلب گاهی بد اذیت میکنه، چیزی توی قلبم خودش رو به در و دیوار میکوبه، معجونی از درد و ضعف راه میگیره توی دستم تا سر انگشتام. شبیه چند سال پیش...* از حال خوبم همینقدر بگم که وسط دیدن فیلم، خوندن کتاب، یا آشپزی حتی، چیزی، خاطره ای، حرفی، هجوم میاره به سمتم و با اشک از چشمم سرازیر میشه.* نقاب همیشه شاد و خندانم داره شل میشه روی صورتم، میترسم بیفته یه روز...* * کِی میخواد تموم بشه؟ کِی میخوام تموم بشم؟! درد میکشم، ضجه میزنم بیصدا و تا میخوام شکسته های خودم رو جمع کنم میرسه و چیزی در وجودم جوانه میزنه اما زود میمیره، میکشتش هربار فجیع تر از قبل و هربار شکسته تر از قبل میشه وجودم...*** خیلی بد شدم، همه چیز بد شده.**** منتظر لحظه زمین خوردنشم در نهایت سنگدلی و دوست داشتن؛ پارادکس تلخی شده ام...+ وسط این حال روحی و جسمی بد، حفظ ظاهر و نقاب میکنم: برای اولین بار بوتاکس رو امتحان کردم. امروز هم نوبت رنگ موهامو بود: مشکی و آبی

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 3:14

صفحه بندی